شِکوِه از فراق؛حسرت شُکوهِ پدرمندی و تلخی تجربه ی دیرهنگام اِدراک عظمت

و جَلال نامی که بدان سوگند یاد میکنند.

به نام پدر...                                                                           

هنوز بودید و اما من دلتنگتان بودم.دلتنگ روزگار نیرومندیتان که در گستره ی

بیکران حریم وجود قدسی شما؛هر لحظه تطهیر میشدم در دریای نورو غَرقه در

نور چه خبر دارد از تاریکی!تا...شما رفتید

بابا

مرا ببخش.شما آسمان بودید و من سقف می پنداشتمتان.چندان میانه تان با خورشید

خوب بود که روشنی بخشیدن به این گوشه اززمین را به شما واگذارَد.

بابا

شما تنها بودید و من دیر دانستم .نادانیَم حجابی بود که مرا از درک مفهوم نگاه

های غمبارتان عاجز می ساخت.

پدر

هنگامیکه قلبم فشرده شد دانستم که هیچ گاه پیش از رفتنتان دلتنگ نبوده ام و آن

احساسات گُنگ؛ بهانه جویی هایی بیش نبوده است.

بابا

من عاشقتان بودم و چه غرور احمقانه ای مرا بازداشت از گفتن این حقیقت به

شما و...

مرا چه می شود که برای نخستین بار ناتوانم از نگاشتن؟از شما وبرای شما نوشتن

چقدر دشوار است.کاش می توانستم تا از این بارِ سنگین ناگفته ها بکاهم.گویا مرا

با ملاط حَسرت سرشته اند...

پدر.ای میانجی روشنایی و زندگی تیره ام. بیش از همیشه به دعای خیرتان

نیازمندم.

 


نویسنده : سروش ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ تاریخ چهارشنبه ٥ خرداد ،۱۳۸٩


منفک شده از فکی که میجنبد تا به هزار جنبش جمله ای راکه نه؛واژه ای را بیان

کند به امید آنکه شنیده نشود که همین شنیده هاست که ورق ورق پرونده ای میشود

قطور که هرچند شفاهیست ولیکن گویی  حکشان کرده اند بر دیواره ی سنگین

حافظه ها.

ترسم از این است که دیده شوم.

                 میهراسم از این کابوس که به اندازه ی کافی مبتذل نبوده باشم و

برچسب نچسب خاص بودن را با خروارها چسب بر پیشانیم بچسبانند.باید پیشانی

بلند را ولو با چند تار مو از انظارپنهان داشت مبادا گمان کنند که خوش اقبالی و

در میان این همه سیه بخت انگشت نما شوی!!

          در خود فرو رفتنت ایشان را کفایت نمی کند. می بایست قانعشان نمایی

که از آنها حقیرتری. شاید آن هنگام لبخندی مهمانت کنند که بر خلاف همیشه بوی

تزویر از آن به مشام نرسد.

        اما بسیار بیش از این آموخته ام.آموزه هایی ارزشمند:

 برای محبوب بودن باید از همه کس و همه چیز طلبکار بود تا این مطالبات؛ وجه

المصالحه ی عشقی شود.

 به منظور معمولی بودن و همرنگ شدن؛ باید دردها یت رابا تمامی قدرت بالا

بیاوری آنهم نه بی هدف  که با مقصدی معلوم.یک پیراهن سپید تمیزگزینه ی

مناسبیست! راستی آیا به تن کردن البسه ی سپید دراین شهر دودزده حماقت

نیست؟ آری.تاوان حماقت سپید پوشی؛ رنگین شدن با محتویات معده ی

عجولانیست که از تو صبوری میطلبند.

آموزگارانم بسیار بیش از این آموزانده اند مرا:

                                    باید مزورانه عشق بورزی به چیزهایی که

دوست نمی داریشان تا به دست آوری چیزهایی را که دوست میداری که اگر جز

این باشد در لجن بازار داد وستدعاطفه؛مغبون خواهی شد.راز توفیق دلالان

محبت است  که اگر تنی تورا شیفته ی خود ساخت  روحش را نشانه برو چراکه

بدنام ترین تن فروشان نیز از پیشه ی خود بیزارند مگرآنکه خود را خریدار

روحشان جلوه دهی...

               این همه را گفتم که بدانند میدانم دانستنیهایشان را و دانسته عمل

نمی کنم به آموزه هایشان... ولی ای تن فروشان؛به واقع بکارت روحتان را

دوست میدارم.جایی از وجودتان از تجاوز مغفول مانده است. ..

    

 پی نوشت : میبینی دوست من؛ شگرد کسب و کار را بالاخره آموخته ام !  


نویسنده : سروش ساعت ٢:۳۳ ‎ق.ظ تاریخ سه‌شنبه ۱٤ مهر ،۱۳۸۸


 

              در اروپای سده های میانه؛همانند جامعه ی برده داری؛بخش عمده تولید ثروت

در روی زمین صورت میگرفت.طبقه ی حاکم متشکل از امپراتور؛پادشاه و اربابان زمیندار

زمین والقاب خودشان را ازعطایای خداوند می دانستندو کلیسای قرون وسطا نیز این

نظریه را تایید واجرامیکرد.دهقانان و صاحبان مشاغل آزاد هم همانند بردگان؛سخت

وابسته ی خدمت به اربابانشان بودند.فعالیتهایشان از چارچوب خاصی فراتر نمی رفت و

خودشان درمعرض فقر؛طاعون وگرسنگی بودند.لیکن برخی از اینان که دلاور و سختکوش

بودند میتوانستند راه گریزی بیابند؛از جامعه طرد و راهزن شوند ویادر شهرکها و شهرهای

رشد یابنده ی آن روزگار به کارگران روزمزد؛صنعتگر ویا بازرگان تبدیل شوند.دهقانان نیز

میتوانستند دست به شورشهایی بزنند که از لحاظ گستردگی در جامعه ی برده داری

سابقه نداشت.این شورشهای سده های چهاردهم ؛پانزدهم و شانزدهم نقش بزرگی

در فروپاشی فئودالیسم ایفا کرد.امپراتوری مقدس روم و دستگاه کلیسا به گفته ی

توماس هابز(tomas hobbs):"شبح امپراتوری متوفای روم بودند که تاج برسرنهاده

وبرمزارآن نشسته بودند."

                   از لحاظ نظری؛امپراتور ودستگاه کلیسا به اتکای سلسله مراتبی که از

امپراتور تا سرفها و از پاپ تا کشیش محلی کشیده شده بود؛برسراسر اروپا حکومت

میکردند.درواقع؛مسیحیت در سده های سیزدهم و چهاردهم دراثر مبارزات میان امپراتور

و پاپ برسر قدرتی که هریک میخواست بردیگری اعمال کند؛متزلزل شده بود.پاپ؛

کاردینالها و اسقفها به نوبه ی خود زمیندارانی ثروتمند و قدرتمند و فرمانروایانی

این جهانی بودند.در سراسر اروپا شهرهایی بازرگانی و صنعتی پدید آمدندکه ظاهرا به

کلیسا؛امپراتوری و اشرافیت وفادار بودند لیکن این شهرها از ورای دیوارهای محکمشان

دربرابر امپراتور؛پاپ و اشراف با مقامهای دنیوی و آسمانیشان می جنگیدند.

                    دراین میان عنصری به نام موسیقی باکارکردی دوگانه رخ می نمود.

درسراسر سده های میانه؛مردم تصور میکردند که صدای ناقوس کلیسا خواصی جادویی

دارد و میتواند دیوها وشیاطین را برماند.موسیقی دراین عصر بنایی طبقاتی داشت و

بازتابی از ترکیب طبقاتی جامعه ی فئودالی بود.موسیقی برای کلیسا هنری نبود که

خودرا وقف تجسم همه جانبه ی زندگی کرده باشد بلکه بخشی از مراسم مذهبی به

شمار می رفت.کلیسای سده های میانه؛بزرگترین زمیندار و پشتیبان سرسخت

فئودالیسم بود.این کلیسا از موسیقی برای افزودن برجلال و شوکت خویش_به دلیل

تاثیر ژرفی که موسیقی میتوانست بر اذهان مردم بگذارد_پشتیبانی میکرد.برمبنای

ایدئولوژی کلیسا؛باید راه بر هرگونه اندیشیدن درباره ی جهان واقعی و سروصداهای آن؛

و فقر و دست وپا زدنهایش بسته شود و آن جهان(بهشت و دوزخ)و ابدیت بازنمایی گردد

به همین دلیل موسیقی مراسم مذهبی کلیسای کاتولیک نیز تجسمی از حالات درونی

اشتیاق و امیدی است که به انسان میگوید:"اگر زندگی پس از مرگ را درعالم رویا

تصور کنند؛روحشان آرام خواهد شد."

                 نظام حاکم؛موسیقی مردمی را بازوی شیطان می نامید و شیطان را نیز

ویولن به دست مجسم میکرد که مردم را به سوی تباهی می کشاند.انگلس مینویسد:"

قرون وسطی؛تمامی شکلهای دیگر ایدئولوژی_فلسفه؛سیاست و حقوق_را به

الهیات مرتبط کرده و آنها را به صورت تقسیمات فرعی الهیات درآورده بود.

بدینسان؛هر جنبش اجتماعی وسیاسی را مجبور میکرد تا شکل دینی به خود

گیرد.برای توده های مردم که اذهانشان را دین اشغال کرده بود واز هیچ چیز

دیگر در آن خبری نبود؛ضرورت داشت که منافعشان را درلباس دین مطرح کنند

تا آشوبی بزرگ پدید آید..."(Fredrick Engels,ludwig feuerbach,p.57)

                 در سوی دیگر این میدان؛موسیقی مردمی قرار داشت.درمیان طبقه ی

متوسط شهرها هنر موسیقی مستقلی رشد یافت که نظریه پردازان کلیسا با آن به

مخالفت برخاستند.این موسیقی معنای این جهانی تری از واقعیت داشت.هنر مردمی را

که موسیقی و شعر و رقص را درهم می آمیخت دهقانان به عنوان فرهنگ مستقل

خودشان و به مثابه ی وسیله ای برای مبارزه با نیروهای ستمگر جامعه ی فئودالی

شکل دادند.همچنانکه بعدها؛بردگان سیاهپوست در ایالات متحده آمریکا؛خاطرات فرهنگ

آفریقا را به عنوان اشکالی از ارتباط و مبارزه با برده داری حفظ کردند و معناهایی به آنها

دادند که فقط بردها توان فهم آنرا داشتند.هنر اولیه و قبیله ای دستخوش تحول شد و

شیوه های زندگی؛خصلت و مبارزات دهقانان سده های میانه را به عنوان مضمون جدید

خود برگزید.در این فضا؛افسانه های باستانی مانند افسانه ی رابین هود که بیانگرنفرت

مردم از دربارها و اشراف و حامیان کلیسایی ایشان بود "ممنوع" اعلام شد.یکی از

کمکهای بزرگ این موسیقی مردمی به تکامل هنر موسیقی این بود که شالوده ی

موسیقی ملی را افکند.این رشد موسیقی مردمی و گام نهادنش به عرصه ی موسیقی

از سده ی پانزدهم تا کنون؛همزمان با رشد و گسترش مبارزه درراه وحدت و استقلال

ملی در کشورها به طور پیوسته ادامه داشته است.

                   "موسیقیدان دوره گرد به عاملی نیرومند تبدیل شده بودکه عده ای

دوستش داشتند و عده ای از او می هراسیدند.او که شخصی تنها بود نقش

روزنامه؛تئاتر و تالار موسیقی را بازی میکرد.مقامات دولت با ایشان به مخالفت

برخاستند زیرا اینان در زیر پوشش آوازه خوانی؛می توانستند به شورش

اجتماعی وسیاسی دامن زنند."(پل هنری لنگ؛موسیقی در تمدن غربی)

 

                                      ** **************************

مقاله ی فوق؛برگرفته از کتاب بیان اندیشه در موسیقی به قلم سیدنی فینکلشتاین

می باشد.

                 How music expresses ideas by Sidney Finkelestein                                                                                                  

 


نویسنده : سروش ساعت ٢:۳۱ ‎ق.ظ تاریخ سه‌شنبه ۳ شهریور ،۱۳۸۸


                 سوگیری یا bias یک اصطلاح روانشناسانه برای تبیین مصادره ی متعصبانه

واقعیت به نفع خود یا به عبارت دیگر خارج شدن از دایره عدل و انصاف و نادیده انگاشتن

بخشهایی از حقیقت است.یک آمار سوگیرانه؛حاوی اعداد و ارقامیست که در محاسبات

منتج به آن بسیاری از شاخص های اصلی تاثیرگذار حذف و یا کمرنگ شده اند.پرواضح

است که به لحاظ علمی؛هر آزمایش یا آماری این چنین؛هرچند به ظاهر سیستماتیک؛به

دلیل تمایلات مغرضانه مردود و بی ارزش شمرده می شود.اگر به دنبال مصداقی برای

تعاریف فوق هستید؛آمار و ارقام ارائه شده توسط آقای احمدی نژاد نمونه ی خوبیست.

              برای مثال ایشان ادعا مینمایند که میزان استقراض از بانک مرکزی در دوره ی

زمامداری ایشان در تمامی طول تاریخ جمهوری اسلامی بی سابقه و در پایین ترین حد

خود قرار دارد.حتی اگر این ادعا را درست فرض کنیم؛این موضوع تنها بخش ناچیزی از

حقیقتی اقتصادیست.بخش دیگر حقیقت؛عدم واریز درآمدهای کلان حاصل از فروش

ذخایر نفتی به خزانه و حساب ذخبره ی ارزیست که بر خلاق قانون؛از سوی دولت ایشان

اعمال شده است.در واقع دولت انحصارطلب آقای احمدی نژاد با انحلال سازمانهای

نظارتی ذیربط ؛ مغایر با قوانین جاری کشور؛فارغ البال اصل درآمدهای ملی و متعاقب آن

سودحاصله را تماما در اختیار خود گرفت بدون آنکه خود را موظف به پاسخگویی به هیچ

مرچع قانونی مرتبط بداند.صدالبته به خاطر عدم مدیریت و برنامه ریزی اصولی برای

سرمایه گذاریهای مناسب و هزینه های دقیق و حساب شده؛قسمت عظیمی از این

داراییها به هدر رفته نیست و نابود شد و کسری بودجه ی هولناکی را به ارمغان آورد.این

درحالیست که ارزش ریالی صادرات نفتی در دوره دولت ایشان با هیچ دوره ی دیگر قابل

قیاس نیست .

                   آقای دکتر احمدی نژاد که مدعیست رییس جمهور باید کارشناس ارشد!!

باشد؛به منظور ماست مالی و سرپوش نهادن بر فجایع اقتصادی و به تعبیری به دست

آوردن دل مردم؛ابتدایی ترین و غیرکارشناسانه ترین راهکارها را برگزید که از آن جمله

میتوان به تزریق مستقیم بخشی از درآمدهای نفتی به بدنه ی جامعه به عناوین

مختلف اشاره کرد که همین افزایش نقدینگی؛تورم بی سابقه ای را در کشور به وجود

آورد.قابل ذکر است که پول و اسکناسهای اهدایی توسط دولت به اسم حمایت از اقشار

مستضعف؛سود سرمایه گذاریها و پروژه هایی محسوب میگردد که یا خیالی هستند و یا

اصلا به سوددهی نرسیده اند!!بنابراین خیال پردازی و تخیل اقتصادی را نیز به دیگر

توهمات و هذیانهای آقای احمدی نژاد بیافزایید.گستره ی آمارهای خلاف واقع ایشان

تمامی زمینه ها و حوزه ها  را در برگرفته؛از فرهنگ وهنرگرفته تا سیاست خارجی.

              حال خود قضاوت کنید آیا میتوان حتی یک روستا را با چنین سیاست گذاریها

اداره کرد؟! به راستی که تا کنون امدادهای غیبی یار ویاور رییس جمهور دکتر ما بوده اند!


نویسنده : سروش ساعت ۳:٥٤ ‎ق.ظ تاریخ یکشنبه ۱٧ خرداد ،۱۳۸۸
تگ های این مطلب:انتخابات


          من رای میدهم.تو رای میدهی.ما رای میدهیم.برای...

راستی چرا؟پرسشیست که بارها از خود پرسیده ام و دوستان از یکدیگر پاسخ آنرا جویا

شده اند.متاسفانه یا خوشبختانه نمی توانم خویش را دور زده و به خودم جوابهای

فریبنده و ساده لوحانه وبه تعبیری مصلحت اندیشانه بدهم.مشارکت در یک حرکت ملی

به منظور مشت ولگدزدن به دهان؛شکم یا ساق پا یاهر عضو دیگر ازبدن موجود عجیب

الخلقه ای به نام استکبار جهانی و دلایلی از این دست نیز برای من پاسخهایی

قانع کننده نیستند.آخر نمی خواهم در کتب نشانه شناسی جهانی؛من و هموطنانم را

سمبل بلاهت بنامند.آیا کسی را میشناسید که از احمق جلوه کردن احساس غرور

نماید؟یا به خاطر ادبیات لمپنی؛جنجال طلبی و بدبینی بیمارگونه بر خود ببالد وحمایت

از اوباشیگری؛دشمن تراشی و سرشاخ شدن با این و آن به هر بهانه ای را افتخاری

ملی! بداند؟ اگر کسی یا کسانی را نیز با این مشخصات میشناسید به طورحتم ایشان

را انسانهایی متعادل نخواهید نامید.از سوی دیگر چگونه میتوانیم خودرا حقیقتا صاحب

حق انتخاب بدانیم در صورتیکه سردمداران کشورمان؛درباطن خویش شعور و بلوغمان را

باور ندارند.با اینکه تایید صلاحیت همین کاندیداهای معدود؛هزار پیچ و خم آشکار وپنهان

ورسمی و غیر رسمی را طی کرده واز فیلترهای متعدد گذر نموده است؛از بابت این

موضوع که رییس جمهور منتخب ما کودکان بی دست وپا؛احساساتی؛دمدمی مزاج و

دهن بین!!(بخوانید ملت شریف؛فرهیخته و متمدن ایران)که به عنوان قاقالی لی حق رای

عطایمان کرده اندچه کسی خواهد بود؛به تکاپو افتاده اند و نگرانی درسراسر حرکات و

سکناتشان هویداست.مگر در میان این نامزدهای پیشانی سپید؛غیرخودی و دگراندیش

نیز حضور دارد؟این رقبای حال حاضر که همرزمان و رفقایی بوده اند در گذشته نه چندان

دور.اگر خلاف این موضوع صادق است کافیست از ما بهتران لب تر کنند و اذن جهادمان

دهند تا این اجنبی رابه جرم همخوابگی نامشروع با اندیشه های غیراصولگرایانه به

ضرب پاره آجرهای وارداتی با هزینه ی بیت المال سنگسار کنیم! البته به لطف همذات

پنداری با قیام انتفاضه نشانه گیریمان هم حرف ندارد!پس از هم پاشیدن مغز مملو از

افکار گناه آلود وی تضمین شده است.(به خدا ما تروریست نیستیم تنها به وظیفه ی

شرعی خود عمل میکنیم!)

              میبینید؟ به زعم شخص من شواهد و قرائن اینگونه حکم میکنند که عطای

انتخابات را به لقایش ببخشم و گزینش رییس قوه مجریه را نیز به خودشان واگذارم.

به چه کسانی؟همان فرزانگان ذی شعوری که قدرت تشخیص فرد اصلح را دارا هستند.

ولی نعمتهایمان را میگویم.همان موجودات فرازمینی نورانی و مقدس که به نام

مردم سالاری شوراها تشکیل میدهند؛میبُرند و می دوزند و البسه ی مامان دوز بر

تنمان میکنند تا خدای ناکرده جایی از بدنمان را نامحرمان به انقلاب رصد نکنند.آخر

ما ناموسشان هستیم که مهریه مان را هم به اسم سهام عدالت به اقساط پرداخت

خواهند کرد.حال هرچه ما فریادبرآوریم "مهرمان حلال جانمان آزاد" کو گوش شنوا!

         بگذریم از دلایل نخ نمای دیگر برای توجیه انصراف از حضور در انتخابات همچون

مغایرت برخی مصادیق نظام حاکم با اصول حکومتی دمکراتیک که همواره مدعی آن

بوده اند.(بوده ایم)

        اما من رای خواهم داد.

                                      در شرایط حاضر ما حکم خلبانانی آموزشی را داریم که در

فضایی شبیه سازی شده تمرین پرواز میکنند با این هدف یا امید که در صورت تحقق

امکان برای پروازی حقیقی؛جان خود و دیگران را به خطر نیاندازند.

        آری میخواهم دموکراسی را تمرین کنم.بهره وری یعنی همین.باید از تمامی فضای

این قفس برای مشق پرکشیدن بهره جوییم.

      دوستان و هموطنان تحقیر شده و گمگشته من؛روز نو چندان دور نیست.

تاریخ گواه است که برادر و فرزندکشی؛آخرین نشانگان زوال خودکامگی و جور است.

 در زمانه ای که جباران و ظالمان حتی از سایه ی خویش نیز در هراسند؛شما طلوعی

درخشان را چشم به راه باشید.شاید از جایی که انتظارش را نخواهید داشت...

                                *******************************

    

      در راستای تعمیم مشق دموکراسی ؛نسخه هایی از مقاله ی فوق به سایت مقام

 معظم رهبری؛دفتر ریاست جمهوری؛دفتر حزب اعتماد ملی و دیگر کاندیداهای محترم

 ارسال گردید.


نویسنده : سروش ساعت ٦:۱٦ ‎ق.ظ تاریخ چهارشنبه ۱۳ خرداد ،۱۳۸۸
تگ های این مطلب:انتخابات


 

حق انتخاب;توانایی و گستره ی آن وابسته به میزان توانمتدیست.

پس آنچنان توانا شو که گزینش از سوی تو برای بهترینها نیز آرزویی دست نیافتنی در

نظر آید.

آن هنگام اختیار با توست که حتی هیچ چیز را برنگزینی.

 

                                        *********************

پی نوشت:مطالب فوق با انگیزه ای کاملا غیر سیاسی درج شده بنابراین ارتباط آن با

فصل ;حوزه;صندوق و جو انتخاباتی و همچنین عزم و اراده و همبستگی ملی منتفی

است!


نویسنده : سروش ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ تاریخ جمعه ۱ خرداد ،۱۳۸۸


 

      کاروان بی پایان اسرا;انتهایش گمشده در غبار برخاسته از برخورد سم اسبان با

خاک بیخته ی کویر

    و تورا فروخته اند به بهایی ناچیز هرچند هر ثانیه و دقیقه از زمان طی طریق دراین

سفر بی بازگشت;از بهای بردگان کسر میگردد.پس زیباترین و گرانبهاترین کنیزان نیز

در هنگامه ی دررسیدن به مقصد;به پشیزی نمیارزند.

       معبر قافله از جایی میگذرد که ابولهول ناظر بر آن;رعب انگیز بر خیل رهگذران

مینگرد.هزاران هزار سال پیش از این;اودیپ این مظهر هراس را از هستی ساقط نموده!

راویان اینگونه روایت نموده اند!

       و آنسوتر ابلیس پیشاپیش فرشتگان مقرب در پیشگاه زئوس به نماز ایستاده است

ایشان به همراه عابدان و زاهدان شهر،سجده شکر به جای میآورند و هر رکعت به

شکرانه ی یک کنیز.

      همگان به چشم خود می بینند که آن ملک رانده شده،هنوز هم نزدیک ترین

همنشین خداست.شمشیری رقصان حجاب دروغ را دریده و حقایق آشکار گردیده است

ولی چه میتوان کرد که تاوان دستیابی به حقیقت،بردگیست و اسارت.

     پیری سپید موی و سپیدروی به سخن میآید که دنیای حقیقت به اندازه ی رحم

زنیست که دروغ را باردار است.او ناجیست اما تنها نجات دهنده ی شکم گرسنه ی

خویش.او اندیشه میخورد و امید و آرزو پس میدهد...

                                                ****************

پی نوشت:الهام بخش این متن؛قطعه ی "دروازه های بابل" است اثر گروه rainbow


نویسنده : سروش ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ تاریخ جمعه ٢٥ بهمن ،۱۳۸٧
تگ های این مطلب:حقیقت ¡تگ های این مطلب:رستاخیز ¡تگ های این مطلب:دروازه های بابل


                         خرچنگ چنان میرود که می پندارند میآید!

  و خرچنگ سانان در آخر بیان میکنند سخنان نخست را و از سلامشان بوی خداحافظی

به مشام میرسد.

 این یکی را اسطوره باوران اژدها نامیده اند تا یکتایی و تنهایی اش را به او گوشزد نمایند

وازقضا اژدهاچنگ نیز نمی خواهد به تاریخ اساطیری صدمه ای وارد آید.اختیار او در گرو

جبر انگاره های هزاران ساله است.

 شگفت زده ام از بدرقه گرانی که گویی به استقبالم آمده اند.مگر نمی بینند که

 در شرف رفتنم؟

 درحسرت "به امید دیدار" ها و "سفر به خیر" ها خواهی ماند;ای آنکه رفتنت همچون

 آمدن است.

 


نویسنده : سروش ساعت ٢:٤۳ ‎ق.ظ تاریخ یکشنبه ۱٧ آذر ،۱۳۸٧


 

 

 

INTERFOLKMINIMALISM را میتوان در حوزه ی موسیقی،به سبکی اطلاق نمود که با استفاده از عناصر بومی در بستر مکتب مینیمالیسم،سعی ست چندباره ومسبوق به سابقه در تلفیق آشتی جویانه ی میان موسیقی قرن بیستمی غرب با نشانگان خاص خود و برخی پارامترهای ملودیک و ریتمیک موسیقی بومی.این ترکیب میتواند تا تداعی های آزاد وبی قید وشرط و ذهنی گرایی ویا بهره گیری از سازهای فولک به منظور رنگ آمیزیهای نوین و بدعتهایی این چنین گسترش یابد.

   البته قابل ذکر است که مینیمالیستهای پیشرویی همچون  فیلیپ گلس(philip glass)؛در این وادی کوشش هایی ارزشمند نموده اند وآثاری بدیع از خود به جای نهاده اند که از آنجمله  میتوان به قطعاتی از این آهنگساز که با استفاده از المان(elements) های موسیقی هند ویا شرق دور ساخته شده؛اشاره نمود.

این حقیقت را نمی توان نادیده انگاشت که به دلیل تعامل و رابطه ی تنگاتنگ میان شاخصه های زبانی و فکری با هنردر هر بازه ی جغرافیایی- فرهنگی؛ هنرمند ناخواسته تحت تأثیر این عوامل قرار میگیرد و رنگ و بوی ویژگیهای فرهنگی زادگاه و زیستگاه؛هرچند کمرنگ؛در آثارش مشهود خواهد بود.ولی کِهانشگرایی بومی ،در واقع فراخوان این تأثرات به حیطه ی خودآگاهی هنرمند است.تلاشی ارادی برای جهت بخشی و سازماندهی عناصر موروثی ته نشین شده در ناخودآگاهی واغنای آن به وسیله ی حرکت دردو حوزه ی پژوهش و تجربه ی پراتیک.

 

          

                

 

 

 

 

 

"مینیمالیسم یعنی فراکاستن زندگی به لحظاتی درخشان و یادمانی عمیق"

 پی نوشت:بهره جویی از فعل فراکاستن  در جمله ی فوق نشانگر وجهی

استعلاییست.

 


نویسنده : سروش ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ تاریخ دوشنبه ٤ آذر ،۱۳۸٧


      تاثیر موسیقی برکنشها و افعال بشری و همچنین به عنوان مکملی برای دگرگونیهای 

جوامع  چه از حیث پیشرفتهای علمی و تکنولوژیک و چه از بعد رهیافتهای فرامادی و معنوی؛امری

شناخته شده است.بدین گونه است که ما در مرور ادوار مختلف زیستی انسان؛با سبکها و

ژانرهایی در خور احوالات و سلیقه و مذاق متنوع مردم همان دوره مواجه می شویم و گاه

موسیقی و به طور عام هنر؛پیشروتر از زمان؛زمینه را برای تغییر ذائقه و دگرگونی اولویتها و

معیارها فراهم میاورد.نمونه هایی چون آثار ویوالدی در دوره ی باروک و یا شوئنبرگ و کانچللی در

دوره ی مدرن که جلوتر و فراتر از ادراکات محصور در زمان؛مفاهیمی غریب وتازه را به عنوان چشم

اندازی از آینده پیش چشم مخاطبین خود قرار می دهند.مفاهیمی که در زمان آفرینش از سوی

توده ی مردم و منتقدین پس زده و مورد استهزا واقع می شوند؛غافل از آنکه در راستای شتاب

روزافزون پیشرفت علم و هنر؛این آثار کاتالیزورهایی هستند جهت تسریع دستیابی به اهدافی

مقطعی که در ابعادی بسیار وسیعتر؛سنگ بنای آرمانشهرها و اتوپیاهایی هستند که رویای نخ

نمای بشر است.

                        من این وجه و خصوصیت ممتاز موسیقی را تشدیدمی نامم که با ذکر

مصادیقی چند بدان میپردازم.لازم به ذکر است که مواردی که اشاره خواهد شد؛کاملا منطبق بر

عقاید؛تحقیقات و تجربیات شخصی بوده و شایدگاه متضاد با یافته ها و حتی مبانی علومی چون

فیزیک؛متافیزیک و یا موسیقی درمانی باشد.                                

                                                                                               ادامه دارد...

                                                    * * * * * * * * * * *

پی نوشت:این مقاله به صورت کامل و با همین عنوان پیش از این در نشریه ی فرهنگ آشتی به چاپ رسیده است.


نویسنده : سروش ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ تاریخ دوشنبه ٩ بهمن ،۱۳۸٥


             سوارکاری::گيتار::شنا::اسکی::مسافرت خارج از کشور::شوهر عاشق؟

  بگو خواسته های ديگر تو از زندگی چيست؟همه ی اينها که جزيی از داشته های

  توست.

   هنوز هم با کام خشکيده درپی جرعه ای آب صحراها و بيابانها را در مينوردی؟

   هنوزهم قامت سراسر خواهش تو زمين را به آسمان پيوند ميزند؟

   هنوز هم معجزات را بخشی از روند منطقی و تقديری زندگی ميدانی؟

   هنوز هم راه را در بيراهه ها ميجويی؟

   و حسرت دارايی های نداشته ی ديگران؟

 ـــــ تو نميدانی که من چه کشيده ام. نميدانی که چه مرارتهايی را متحمل شده ام...

ـــــ چرا ميدانم وگرنه اينجا نبودم.باورکن که همه چيز را ميدانم.

    حتی ميدانم دستان مرتعش تو به چه زبانی سخن ميگويند.

    حتی ميدانم رنگ واقعی چشمانت آميزه ای از تمامی رنگهاست.

    حتی ميدانم که تو از آنچه به نظر می آيی نحيف تری.

         تو به رهايی ميانديشی و من ميدانم که رهاترين رهايی را درپی کسب

  سايه ای مضحک از رهايی فدا خواهی کرد.نه.تو ديگر تجربه های تجربه شده را

  تجربه مکن.

        من نيامده ام که تنها روش نواختن سازی را به تو بياموزم.ساز اصلی تو زندگی

 کنونی توست.شاگرد خوبی باش و خوش آهنگ ترين نواها را بنواز...


نویسنده : سروش ساعت ٦:٤٤ ‎ق.ظ تاریخ یکشنبه ۱٢ تیر ،۱۳۸٤


 ديگرآرام نخواهم نشست.اگر تاکنون تاوان ايستادگي::کوتاه شدن موهايم

بوده است.بگذار اين بار::سر و زبانم اين بها را بپردازند.

     موفقيت شمايان درايجاد مشغوليات ذهنی و روحی برای امثال من در خور

تحسين است.برخلاف خواسته ام هميشه مشق شبهايم::تکليف ناگفته ی شما

بوده است.و چه خوب و متزورانه ديکته های چندبعدی می گفتيد و من چه بی

غلط می نوشتمدست خط و جملات هرکس منحصر به فرد بود اما غافل از اينکه

همه ی آن اوراق رونوشت هايی محصور در چارچوب يک قانون نامريی هستند که

بند بند و تبصره به تبصره ی آن چه دغلکارانه و هوشمندانه طراحی شده اند.و

هنگاميکه به خود آمدی درميابی که تنها رنگ و فرم موها و چشم و ابرويت گويای

نژاد و قوميت توست.

        موسيقی من و ما::اينک همان چيزيست که بايد باشد.نه برای تهييج و تخريب

و  هدبنگ و دايوينگ و نه برای واردات مد لباس و مو و پزهای روشنفکرمآبانه و

همخوابگی  با انسانهای منفعل در لجنزارهای بی تفاوتی .موسيقی ما::موسيقی

اعتراض  برای ارضای غرايز به هرشکل ممکن نيست.

        موسيقی ما موسيقی ایستادگی و کند و کاو درپی يک هويت گمشده است.

 ما بدين نميانديشيم که گيتار خود را برسر نگون بختی خورد کنيم يا نئشه از دارو

ودراگ در توهمات ذهنی خود انسانها را به قتل برسانيم يا چيزهايی را ببينيم و

بشنويم که چشم ها و گوشهای ناتوان و سنگين ما در واقعيت از درکشان عاجزند.

         موسيقی ما::وراجی های فيلسوفانه پای بساط مخدرات نيست.دغدغه ی ما

 تهيه ی آبگوشت بنگ و يا سرو قهوه ی گرس نيست.چيزی که دقيقا خواست

 کسانيست که درزمان نئشگی و توهمات من::حکم استثمار و فنای مرا صادر

ميکنند.

          موسيقی ما::ابزار نمايش زيبايی هاييست  که به ناحق زشت جلوه 

شان داده اند.موسيقی ما::نمايش شکوه آمال و آرزوهای بشريست.يک همبستگی

 واقعی که بر خلاف شعارهای کليشه ای ::همه را به تفکر و تعمق ميخواند و نه

 گوسفندوار در پی اين و آن به راه افتادن .چه بز سرگله يک خواننده ی غربی باشد

چه سياستمداری خودی در هرصورت ماهيت گوسفند و چوپان ثابت است و چه

جالب که گروهی از گوسفندان  فکر ميکنند که چوپانند و بدترازآنها::گروهی که

متعجبند که در ميان گله احشام چه ميکنند و حتی تصويرخود در آينه را باورندارند!

            موسيقی راک و متال آن چيزی خواهد بود که تاکنون تنها ادعای آن را

داشته است.متال يک تعريف است از سرسختی درعين تفکر و نه معجونی

از پافشاری و خود و ديگرآزاری به همراه حماقت.

             سیاسيون به طور حتم متعجب خواهند شد که موزيکی که ابزاری برای

 مشغول کردن جوانان به اعتراض هايی هدفمند درجهت اهداف ايشان  ويا

زنجيرکردنشان  با سکس و مخدر و خشونت  بوده است::اکنون بعدی تازه ميابد.

             خاستگاه اين موسيقی::ديگر  تنهاديار انسانهای مغرور و خودنمای

انگليسی نيست.هرجايی ميتواند باشد.هر گوشه ای که چند نفر مشغول زورزدن

برای انديشيدن هستند.کاری که هيچگاه برای آن آموزش نديده اند....

 


نویسنده : سروش ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ تاریخ دوشنبه ۳٠ خرداد ،۱۳۸٤


        چشم دل باز کن که جان بينی                    آنچه ناديدنيست آن بينی

         

                   ديرزمانی که ديدنيهايم تنها محدود به آن چيزهايی بود که دوچشم سر

واسطه ی دريافت ايشان بودند؛دوران توهم بينايی درعين نابينايی بود.توفيقی اجباری؛

لحظه ی غروب آفتاب و سپيده دمان؛هديه ای بزرگ را برای من به ارمغان آوردند.مرزها

 ی     بين روشنايی و تاريکی؛هنگامه ی آزمون بينايی مطلق است.ديگر خطای باصره

 را  معنايی نيست.

                     آميزه ای از رنگهای درخشان و منحصر به فرد که قاموس بشری توان

ارائه ی هيچ معادلی را برايشان ندارد.نميدانم کدامين رنگ زرد است و کدامين رنگ

سبزو آيا اين تشعشع خيره کننده را سرخ بنامم؟...تمامی تعاريف من منسوخ گشته

اند.سکوت؟درحاليکه گياهان اتاق باگويشی که هنوز برايم نامفهوم است با يکديگر

سخن ميگويند.به کجا می توان گريخت از اين همه هياهو؛هرچند گريزبه معنای

محروميت از لذت شناور شدن درفضايی لبريز از انرژيهاس شفابخش و الوان چشم نواز

است.

                  حال روی صحبتم با سوژه های انسان شناختيم است:حتما مرا می

بخشاييد.البته تنها به خاطر توهمی که در درون شما ايجاد کرده ام و آن هم در

راستای  ياری رساندن به شما بوده است و نه بيشتر.من بيش از پيش مديون خود

هستم و نه کس ديگر.تلاش خواهم کرد که خود را ببخشم.شما نيز که از ذکر

اساميتان معذورم؛به جز آنچه از خود نماياندم مابقی حقايقی مطلق بودند.باورشان

داريد.دنيايی که از دريچه ی نگاه من برای شما روايت ميشد؛واقعيتهاييست که به آنها

خواهيد رسيد.ترديد روا مداريد...


نویسنده : سروش ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ تاریخ سه‌شنبه ٦ اردیبهشت ،۱۳۸٤



 

         دوست عزيز با من از چه سخن ميگويی؟

 از تلفيق رنگها و الحان گوناگون صوتی برای دستيابی به يک وحدت شنيداری؟  

 از شنود موشکافانه ی اصوات ساخته و پرداخته ی ذهن بشری برای پرواز در فضايی

 فرامادی؟آيا ميدانستی که فرآيند شنيدن چيزی فراتر از رونوشت واژه به واژه و بند به

 بند فرآورده های فرهنگی در شب امتحان ديکته ی دگرانديشی و روشنفکريست؟

         استاد به اين ميانديشد که چرا در نظام آموزشی نمره ای کمتر از صفر وجود 

 نداردکه درخور اين ديکته ی پرغلط باشدو من دراين حسرت که کاش به جای بازپس

 دادن حفظيات؛نتيجه ی درک مفاهيم بر روی کاغذ نقش می بست.آن وقت اجباری

نبود که کلمات را آنقدر بزرگ بنويسم تا هريک صفحه ای از دفترمشق را پرکنند يا برای

 نوشتن واژه ی لطافت تا آن حد قلم را بفشارم تا اثرآن برصفحات ديگرنيز باقی بماند.

 دفتر خط کشی شده  قفسی باشد برای کلمه ی رهايی و من از ترس آنکه نگاهم

به دوچشم هراسان" ه" رهايی نيافتد؛عمدا آنرا با"ح" بنويسم."رحايی".هرچه باشد

يک نمره کمتر بهتر از عذاب وجدان است.!!

            دوست عزيز.آيا ميدانستی موسيقی هم مراتب خاص خود را داراست و بيش

 از حجم ظرف نميتوان انتظار مظروف داشت؟

 پيش از تفهيم يک نياز و ترغيب برای يافتن ظرفی با ابعاد بزرگتر؛تنها شاهد سرريز و

 هدررفتن خواهيم بود.استفراغ و بالا آوردن خوراکی باارزش.

              والاترين مرتبه ی موسيقی؛دانستن اسامی بيشتر و ايجاد ارتباط تحميلی

با سبکها و آثاری با مخاطب کمتر و درک دشوارتر برای خاص بودن نيست.

بيرون کشيدن و استخراج امواج موسيقايی از صدايی غيرموسيقايی همچون ريزش

باران است.تبديل نتهاست به واژه ها و اصوات به تصاوير و رنگها بی هيچ پيشزمينه ی

ذهنی.هنگاميکه موسيقی به جا ی گوشها چشمهايمان را نوازش دهد.

                                       ************************

 پيوست:پدر دوست عزيزمان ايليا اکنون غرق در نور مطلق و سرشار از لذت وصل

است.اميدوارم آگاهی و درک حسی از جايگاه وی؛غم نبودن فيزيکيش را تسکين دهد.

         

 


نویسنده : سروش ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ تاریخ چهارشنبه ٢٠ آبان ،۱۳۸۳


 

   درراستای اعلام سال ۸۳ به عنوان سال پاسخگويی مسوولين!!؛کامنتهای دوست 

 مجهول الهويه ای را که مظلومانه و بی ادعا درذيل يادداشتهای نخستين من (ونه خطاب

به من که خطاب به مخاطبين وبلاگ!)نگاشته بودندرا دراين پست قرار ميدهم و پس از

چندروز تأمل به بررسی آن خواهم پرداخت.هرچند خواسته ی من اين بود که ايشان به

جای قضاوت يکجانبه و برداشتهای سفسطی و مغرضانه؛مستقيما به بحث و تبادل

انديشه میپرداختندولی به دعوت من از اين جناب که به آدرسی که از خودبه جای

گذارده بودند ارسال شده بود؛پاسخی داده نشد.

 تاريخ ۱۰/۱۱/۸۲ مربوط به مقاله ی مديتيشن و ذن در موسيقی:

 اگرکسی ميخواهد در هنری سرآمد شود تنها دانش فنی آن هنر برايش کافی نيست

 بلکه بايد ازفن فراتر برودتا هنرش(هنربی هنری)شود.که از نادانستگی يا بيدلی

ميرويد.و اين يعنی درک ذن در هنر.اما سروش بسيارسطحی و تکنيکال به اين قضيه

نگاه کرده است و حال کمی توضيح بيشتر.

       بنابراين وقتی که پای ذن در وسط است و تأثير آن بر موسيقی؛درواقع ما با نوع

نگره ی عرفانی سروکارداريم که اين يکی برخلاف صوفيسم ايرانی که متکی و مبتنی

برعشق است اشراق و بصيرت خاص خودرا از دريچه ی ديگر نشان ميدهدو برخلاف

نظر سروش؛ذن صرفا ريلکسيشن و نفس عميق نيست بلکه گذری در حيطه ی عرفان

شرق دور محسوب ميشود.اما عصرما عصر پست مدرنيسم است و پست مدرنيسم به

يک معنا يعنی احيای آگاهی اسطوره ای و نيز من و دل هرزه ام و جهان!در پست

مدرنيسم؛مکتب و اسلوب خاصی چيره نيست و مرزها و زوايا درهم آميخته ميشودو

ترکيبی شگفت و تازه روی ميدهد.

     نمونه ی قابل اشاره به تأثير پست مدرنيسم و ذن و عرفان راميتوان در مجموعه ی

آلبوم budha bar  که سال ۲۰۰۴ ؛۵ آلبوم است ببينيد.اينجا شما در کنار سيتار هندی

نی ايرانی ؛بانجوی مکزيکی را باهم ميشنويد و از اين ترکيب و وحدت شگرف اينها به

گونه ای موسيقی خلاق و مبتکر برميخوريد.اينجا علاوه بر سزشاری جان و پالودگی

ضمير مابا گونه ای موسيقی خلسه ناک پزشور مواجهيم که اشارت فراتنی و فرامتنی

راباهم عرضه ميکند.


نویسنده : سروش ساعت ٦:٢٥ ‎ق.ظ تاریخ پنجشنبه ۱٢ شهریور ،۱۳۸۳



 

 

   خوشا به حال لک لکها که عشقشون قاف نداره

   خوشا به حال لک لکها که مرگشون گاف نداره

   خوشا به حال لک لکها که خوابشون واو نداره

    خوشا به حال لک لکها که لک لکن... که لک لکن....

 

     ياد و خاطره ی هنرمند و شاعر انديشمند؛حسين پناهی؛گرامی باد.

 


نویسنده : سروش ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ تاریخ دوشنبه ۱٩ امرداد ،۱۳۸۳


 

                در ماههای پيشين؛فرصتی ميسر گشت تا شاهد ديدگاهها و عملکرد

موسيقيايی برخی نشريات از فاصله ای نزديکتر باشم.انتشارات سروش يکی از اين

رسانه ها بود.البته اکثر قريب به اتفاق نشريات داخلی اعم از هفته نامه؛ماهنامه؛    

فصلنامه؛گاهنامه و...بخشی را به مقوله ی موسيقی اختصاص داده اند که بيشتر

خبرنامه ای رنگين و جنجالی درباره ی خوانندگان نامی و شهير داخلی و خارجيست

و تنها ارتباط موضوعات به عنوان؛مشاغل خبرسازان است  و نفس موسيقی و

مطالبی تفسيری و کاربردی در راستای مفاهيم مربوطه و روشنگريهايی برای ارتقای

درک و شعور موسيقيايی و سطح توقع و نيازمنديهای عموم به اين امر؛هرگز مورد توجه

قرار نميگيرد.

                 در رايزنيها و مباحثات  با مسوولان چند نشريه به بهانه ی ارائه ی

پاره ای مقالات تحقيقی(محصول صرف زمانی مديد برای تحقق آن)؛ايشان عدم مبادرت

به اين مهم را ؛مغايرت با اصول سوددهی عرف و جذب مخاطب دانستند.از منظر آنان؛

وجود بخش موسيقی راهکاری موثر برای فروشی بيشتر و تيراژی بالاتر است.آب به

آسياب سطحی نگری و سهل انگاری باورها و سليقه های موزيکال اجتماع ريختن؛

ابزاريست برای کسب منافع مادی نامشروع(به راستی چنين کسب درآمدی را

نميتوان مشروع ناميد) که محدودبه سبک و ژانری خاص نمی شود ونسيم گرايشها

و علايق القايی و کپی برداری شده ی مخاطبين جوان به هر طرف که وزيدن گيرد؛

همان سو راه رستگاری دنيوی به همراه اقبال عموميست حتی اگر فلش رهنمون گر

تصوف به سبک دراويش متالباز ينگه ی دنيايی باشد(آقای اديب وحدانی به درستی

براين امر واقف هستند!!)

                            انتشارات سروش؛لااقل برای مخدوش نشدن وجهه ی فرهنگی

و وزين خويش؛دراين باب تأمل بيشتری نمود.هنگاميکه پس از هماهنگيهای قبلی در

زمينه ی نشر مقالات تحقيقی با مسوول مربوطه به گفتگو پرداختم؛گونه ای ديگر از

ابتذال و ساده انگاری در جهتی عکس و البته متحجرانه رخ نماياند.واپسگرايی مدرن

                                            .......... ادامه دارد..........

 

 


نویسنده : سروش ساعت ٦:٤٢ ‎ق.ظ تاریخ شنبه ٢٧ تیر ،۱۳۸۳


        

       آيا حس ميکنی آنچه را که من احساس ميکنم؟

       ميبينی آنچه را که من می بينم؟

        ميشنوی چيزی را که من ميشنوم؟

        اين جاده ايست که تو بايد بين دنيای روياهايت و واقعيت ترسيم نمايی

        آيا تو حيات مرا زندگی ميکنی يا در تنفس من شريک ميشوی؟

        فريب؛ تغذيه گر قضاوتت در مورد ديگران است

        بنگر که چگونه کوری عصاکش کوری ديگر است

        فيلسوف؛تو ابدا هيچ نميدانی

        تئوريها با قامتی بلند؛بر انديشه ها و عقايد سايه افکنده اند

        افکاری که به ضرب و زور يک رهايی لفظی پرورش می يابند

        ذهن تو از آن تو نيست؛

        اصوات ذهنی تحريک آميز؛مؤثر بر نحوه ی گزينش توست

        بنابراين تو درباره ی فرضيات هستی من موعظه مينمايی

        درحاليکه هنوزبر جنسيت خويشتن واقف نيستی!

        فريبها؛مغذی داوريت در مورد ديگران است

        بنگر که چگونه کوری عصاکش کوری ديگر است!

        فيلسوف؛ تو ابدا هيچ نميدانی             

        sir chuck

         ۶/۱۱/۱۳۷۵

 

        

         


نویسنده : سروش ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ تاریخ دوشنبه ٢٥ خرداد ،۱۳۸۳



 

     

      آری اين بار ميخواهم دغدغه ها و دلمشغوليهايم را همينجا؛به جای نگارش روی

کاغذهای کاهی که بويشان سرمستم مينمود و زير نور ضعيف مانيتور بنويسم  ولی   

من همانند تو برای مخاطبين حقيقی و مجازی نمی نويسم.اين بار نوشته هايم را

برايت نميخوانم و شايد تو نيز هرگز آنرا نخوانی.

          تو؛ تويی که کابوسهای مرا نقاشی ميکنی.هيچگاه باور نخواهی کرد که

ترسيم گر کابوسهای شبانه ی من بوده ای زيرا حتی گفته ها و اعتقادات خود را نيز

 باور نداری.

          تويی که شبها خدا را در آغوش ميکشيدی اما پرتره ی شيطان بر بوم نقاشي 

 نقش ميبست.چطور توانستی برای خودخواهی خود مرا به زمين بازگردانی؟

          با تو هستم.تويی که با وجدانی آرام و به تعبير خودت در صداقتی محض و با

توجيهی شعارگونه عشق را نيازمند رهايی دانستی و واکنش ديگران دربرابر به

مخاطره افتادن امنيت عاطفيشان را حسادت و تحجر و تعصبی کورکورانه و کليشه ای

 و مغاير با اصول متمدنانه نام نهادی.آيا همين احساسات کنترل نشده و هوسبازانه ی

تو نيست که آزادی را از ديگران سلب ميکند؟

        به چه بهايی ميخواهی آزادانه جريان هوا را در ميان گيسوانت احساس کنی؟

        به چه قيمتی قصدداری لذتهای تجربه شده ات را بارها و بارها تجربه نمايی؟

  من هرگز به ابليس اجازه نخواهم داد که با گناهان من خود را تطهير نمايد.

  حريم عشق و عاطفه ی ديگران جای تاخت و تاز تو نيست.

         شايد هنگامه ای فرارسد که آن خنجر به جای بوم نقاشی؛سينه ی کسی را

بشکافد.نمی دانم........

 


نویسنده : سروش ساعت ٢:۳٥ ‎ق.ظ تاریخ پنجشنبه ۱٠ اردیبهشت ،۱۳۸۳


سالی گذشت.سالی سرشار از خاطراتی به یادماندنی و تجاربی بس

گرانقدر.سالی که در آن مجالی میسرگشت تا از خرمن دانش دیگران خوشه

هایی برچینم و دانسته ها و ذهنیات اند ک خویش را در معرض دید و محبت

و داوری دوستان نهم.

دوستانی که حضور ایشان هرچند در یک وادی مجازی,, مسبب انگیزشی

برای ادامه ی راهی بود که هرگز در طی طریق به پوچی و بطالت و هدر

رفتن زمان و انرژی نیاند یشم و با تحرکی لاک پشت وار ناشی از ضیق وقت

و دیگر ابعاد مادی و اقتضای سن,; از محضر ایشان محظوظ گردم.

دوستانی که شاید تعدادی از ایشان اکنون دور از دسترس به واقعیت

پیوسته اند اما یادی خوش از آنان باقسیت.افرادی همچوناحسان ازبلاگ

شوکران و یافرزاد ازواروژان و دوست هنرمندم کیوان نویسنده ی وبلاگ

الحمرا و کویرکه در دنیای واقعی نیزاز محبت و الطاف او و همسر مهربانش

برخوردارم.

دوستان دیگری که با وجود تقابلی منجر به تعامل;; مباحثات و مناظراتی قابل

تآ مل آفرید ند همانند مریم ازوبلاگ شهیارقنبری و بی نام و نشانهایی

چون رامیارو یا چوپان! و رفقای بی وفای هزارپا!

دوستانی که همراه و همکلام با ایشان در جستجوی حقایق به بی نهایتی

مستور در ایهام گریزی زد یم (عسل رضوی ازوبلاگ نوای من و ایمان از

جایی برای هیچکس و خانم لیلا روشنی) و تلمذ در محضر برخی دیگر

(فهام گوهری,علی کسرایی و...) دوستانی تداعی گر یادمانی خوش از دورانی نه

چندان د ور(ليلا سروی از تارنگاشت بانوی شرقی و علی امیری از battle hymn )

و کسانی که مسابقه ترتیب داده و جایزه را دودر نمودند !!(فریدا از دختری

در آینه) ودوستانی پرشور و پر انرژی(مهران و مازیاراز وبلاگ wahm ) و بذ له

گو و شوخ طبع!!(نازلی ) و ساده و مهربان(یاس تنها)

 

سپاس. همگی آنها آفرینشگر مقطعی از زمان ولی رها از این بعد;; ماندگار

خواهند بود.

thanks: my friends of music and philosophie

thanks: my brothers of metal

سروش


نویسنده : سروش ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ تاریخ سه‌شنبه ٢۸ بهمن ،۱۳۸٢